X
تبلیغات
قنوت

قنوت
پيـامبـر (ص ) :نمـازمعــراج مـؤمـن است .
قالب وبلاگ

 

از اون  روز ده سالی می گذشت ، هنوز هر وقت به اون جا می رسید قدما شو بلندتر بر می داشت و سرشو پایین می انداخت و زودی رد می شد . 
بعد ا ز اون هیچكس جلال رو تو مسجد ندید. با اینكه باباشو خیلی دوست داشت جلال یه بچه مسجدی باشهاما هروقت اسم مسجد رو می آورد بهونه های عجیب و غریب جور می كرد
وهرطوربود از رفتن به مسجد طفره می رفت .
 بارها مادر خواسته بود كه آقای جمشیدی یه كاری بكنه وساده از كنار مسجد نرفتن جلال نگذره. 
و پدرهم می گفت:خانوم چقدر اصرار می كنی؟! جلال هنوز بچس، خب حتما خسته می شه. ماشاالله آقای كمالی هم  كه نمازشو حسابی طول میده، بین دو تا نمازهم كه افاضه می فرمایند. 
خانم جان ما دیگه عادت كردیم، اما جلال چی، مگه ما به هر چی عادت كردیم اونم باید عادت بكنه ؟!
 سعیده خانم كه فك می كرد از حرفایشوهرش تونسته یه جواب قانع كننده پیدا كنه می گفت :
 آقا همین دیگه من و شما چه جوری عادت كردیم اینجوری مرتب بریم نماز جماعت ؟
همین خود شما،غیر اینه كه حاج آقای خدا بیامرز از كوچكی دستتون رو می گرفتو همراه خودش می برد مسجد و هیئت ؟. 
آقای جمشیدی هم می گفت : خانم حرفت صحیح ولی آن" سبو شكسته و آن پیمانه ریخت".
تواین همه سال همیشه همینطور بود حرفهای زن و شوهر به جایی نمی رسید و همچنان بی خیال مسجد رفتن جلال بودنو وجلال همچنان روز به روز دورتر و دورتر از باورای  پدر ومادر!
 انگاری وقتی به كوچه مسجد می رسید عصبای پاهاش یهو قطع می شد،
 سلولای مغزش به یه جای دیگه می كشوندش!
امروز قراره آقای جمشیدی دنبال كارای پسر بیمارش باشه.
- جلال جان میشه لطف كنی این برگ چك رو برسونی به حاج آقا رسولی .
- عجب ! حاج آقا رسولی ! 
- بابا من امروز صبح زود باید خودم رو برسونم دانشگاه باید كنفرانس بدم زودتر باید برم خودمو آماده كنم.
 بهونه ای خوبی بود آخه نمی خواست چشمش به مسجدی بیفته كه خاطره بدی ازش داره ،مغازه آقا رسولی هم كه دیوار به دیوار همون مسجده.
- خوب بابا این كه كاری نداره یك توكه پا میری چكو میدیو بعدش خودتو به كلاست می رسونی می دونی كه حال رضا اصلا خوب نیست باید برم دنبال داروهاش .
چاره ای نبود به خاطر داداش رضا هم كه شده باید قبول می كرد . 
به درب مسجد رسیده بود، چشمش به آگهی ترحیم ، رنگ رو رفته ای افتاد، عكس آگهی براش خیلی آشنا بود انگاری همون آدم ده سال پیش بود كه جلال دیده بودش رفت جلوتر . اِ خدا رحمتت كنه مشحسین ! 
بازم خوب نگاش كرد .
-  خدا بیامرزدت!
یادته چه جوری از خونه خدا كه تو فقط خادمش بودی پرتم كردی واسه یك آدامس! اونم چون می خواستم نماز بخونم از دهنم در آوردمو كنار مهرم گذاشتمش كه بعدبندازمش بیرون . 
یادته مش حسین هر بار یه جور بهمون گیر می دادی و بیرونمون می كردی؟!
شاید حق با تو بود ولی خوب چكاركنم ، ما بچه بودیم و تو دنیای خودمون !
می دونی این ورا آفتابی نمی شدم كه فقط تورو نبینم،؟!
 از تو بدم میومد ، به خاطر تو چقدر خودمو اذیت كردم و پدرومادربیچارمو بیشتر!
 می دونی به خاطر رفتار بدت خیلی از برو بچه های محل با خدا هم قهر كردن ، حتی دیگه نمازم نمی خونن!
می دونی وقتی با هم جمع می شدیم و سر حرف باز می شد میگفتن ول كن بابا اگرخادم مسجد و نماز این پیر مرده، نماز و خدا هم باشه واسه خودش!
 می بینی آقای مش حسین چیكار كردی با دل بچه هایی كه هر كدومشون می تونستن یه خادم واقعی نماز باشن !
 یادته خودت یك پا مجتهد شده بودی، اون آقای دیگه هم كه از تو مجتهدتر! بنده خدا حاج آقا كمالی هم كه حریفتون نمی شد . 
هر چه بنده خدا حاج آقا كمالی (امام جماعت ) بهتون  می گفت ، حرف خودتون رو می زدید و راه خودتون رو می رفتین .
بد جوری بغضش تركیده بود دیگه حرفی نمونده بود كه به مش حسین بیچاره كه حالا اسیر خاك نزنه .
 ای بابا این حرفها چه فایده داره، تو كه مردی و دستت از زمین و زمان كوتاه!
یادمه حاج آقا كمالی میگفت برای مرده طلبآمرزش كنین . حالا هم بهتره به جای این حرفها به خونه دلم برگردم ،همون جایی كه ازش بیرونم كردی بشینم و برات دعا كنم . 
با عكس مش حسین خداحافظی كرد ، و رفت سراغ مغازه حاج آقا رسولی كه كار بابا رو انجام بده
حاج رسولیم خیلی وقت بود كه جلال رو اینورا ندیده بود ، چند باری تو مهمونی ها دیده بودش و می دونست كه پسر آقای جمشیدیه.
همینطور كه از كوچه مسجد به سمت خیابون می رفت حرفاشو مرور می كرد
-  خدایا تو میدونی كه از بچگی تا حالا كه 20 سالمه هیچ وقت ازت دور نشدم اصلاغلط بكنم ازت دور شم ، ازت دور بشم كه چیزی برام نمیمونه ، از خونتم دور نمیشم ، 
اگر نمی اومدم چون دیدم اونجا خانه تو نبود اونجا شده بود خونه ی ...
یادمه مادرم همیشه به مناسبتایی این ضرب المثل رو می گفت
"به خاطریه بی نماز در مسجد رو نمی بندن"
آره آقا جلال مادر درست میگه . توكه حالا ادعات میشه اهل فكر و منطقی چرا؟
چرا به خاطر یه مسلمون بد و ناآگاه بهمسجد كه یكی از نشونه های دینه پشت كردی ! هان! 
....  اوه چه خبره!
حالا شد به این میگن مسجد!
چقده جوون!
سینی شربت به ترتیب و با احترام به بزرگ و كوچیك تعارف می شد
چه حس قریبی !
امشب دعای كمیل خیلی حال داد
خدایا ! دیگه كسی نمی تونه جلال رو.....
اگه تو دستشو بگیری!


موضوعات مرتبط: داستان های کوتاه نماز
برچسب‌ها: داستان های نماز
[ دوشنبه بیست و یکم آذر 1390 ] [ 21:44 ] [ مـــیــرلــطــیفـــی ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

هدف از ایجاد این وبلاگ آشنا کردن هر چه بیشتر شما دوستان ودانش آموزان عزیز با نماز است.استفاده از مطالب این وبلاگ تنها با درج منبع مجاز می باشد.
لطفا هرگونه نظر یا پیشنهاد خود را به آدرس ایمیل hmirlatifi@yahoo.com
ارسال کنید.
لينک دوستان
امکانات وب





Powered by WebGozar

دایرکتوری افسران ارزشی